تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic نت های خط خطی
تقدیم به همه هنردوستان و هنرمندان

سلام خدمت تمامی دوستان عزیزم

راستش چند روزی بود که نتونستم آپدیت کنم و خیلی خیلی ممنونم از بابت

 نظراتتون...

روز پدر رو هم به پدر خوب و فداکارم تبریک میگم (البته کمی با تاخیر)

خیلی دوستت دارم بابای خوبم...امیدوارم همیشه سایه ات بالای سرم باشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:55  توسط دختر ويولنيست   | 

عبور باید کرد.

صدای باد می آید،عبور باید کرد.

و من مسافرم،ای بادهای همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.

مرا به کودکی شور آب ها برسانید.

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

دقیقه های مرا تا کبوترهای مکرر

در آسمان سپیدغریزه اوج دهید.

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده ی پاک.

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا به هم بزنید.

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

حضور « هیچ » ملایم را به من نشان بدهید...

                                                                          سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:2  توسط دختر ويولنيست   | 

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم...

Lotus

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 10:48  توسط دختر ويولنيست   | 

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:15  توسط دختر ويولنيست   | 

چرا باید برای شنیدن صدای طیبعت خشونت کنیم


چرا باید برای گوش کردن ناله دیگران را ملامت کنیم


وقتی که می شود با ناز کردن هم صدایی شنید


چه اشکال دارد به محبت کردن عادت کنیم

 

سروده شده توسط یکی از بهترین دوستانم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:41  توسط دختر ويولنيست   | 

آنچه هستي ،

 

 هديه ي خداوند است به تو ،

 

و آنچه مي شوي ،

 

 هديه ي توست به او پس ،

 

 بي نظير باش ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:15  توسط دختر ويولنيست   | 

 

عزيزترينم ،

                                      « مادرم »   

                                                                            روزت

                                                                                                                   مبارك ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 9:14  توسط دختر ويولنيست   | 

 

« اشك سرد نقره اي » عزيزم ، تولدت مبارك ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:51  توسط دختر ويولنيست   | 

عطر گل خاطره ی کسی است که نمی دانم می آید یا رفته است ...؟

حسین پناهی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:31  توسط دختر ويولنيست   | 

ای که هوای من شده ای

دم زدن در تو حیات من است

ای که در گذرگاه عمر. تو را یافته ام

تو مرا می سازی و من تو را می سازم

تو مرا می سرایی و من تو را می سرایم

تو مرا می تراشی و من تو را می تراشم

تو مرا می نگاری و من تو را می نگارم

من تو را بر صورت خویش می سازم

و از روح خویش در تو می دمم که همانند منی

که خلیفه منی.که امانت دار منی

اما افسوس.افسوس که تو در زمین نیستی

تو بر روی زمین نیستی

زمین از آن ما نیست

بر روی این خاک. هر دو غریبیم

هر دو بی کسیم

هر دو اسیریم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:58  توسط دختر ويولنيست   | 

 سلام ، مامان پارمیس جون منو به یه بازی دعوت کرده ... گفته ۱۰ تا از دوست داشتنی ها و ۱۰ تا از دوست نداشتنی هات رو بنویس:

******

دوست داشتنی هام  :

۱- سازم و موسیقی كلاسيك و لايت

۲- خانواده مخصوصا مادرم

۳- بچه ها مخصوصا ني ني كوشولوها

۴ - تمامی کسایی که لینکشون کردم مثل پارميس و گرد شهر با چراغ و اشك سرد نقره اي و ...

۵- عطر و ادکلن و مسواک و اتو

۶- قرمه سبزی ( فقط دستپخت مامان جونم )

۷ - رنگ هاي گرم مثل قرمز و بنفش

۸ - فصل زمستون و برف ( چون خودم زمستونیم دیگه )

۹ - هدیه دادن و هدیه گرفتن

۱۰ - گل - مخصوصا گل رز

******

اما دوست نداشتنی هام :

۱ - وقتی یه پست مینویسم و کسی نظر نمیذاره

۲ - موسیقی رپ و مخصوصا این موسیقی های چرت و پرت و دي جي مي جي و ...

3- موي شاخ شاخي ريش بزي

4 - رنگ سبز

5 - ضايع شدن در هر زمينه اي

6 - فضاي سياسي حاكم بر ايران كه اين روزا همه رو ديوونه كرده

7 - كسي كه بخواد واسم كلاس بذاره

8 - خورش باميه

9 - آدم پر مدعا

10 - زير آب كسي رو زدن مخصوصا اگه كسي بخواد زير آب خودمو بزنه

       ******

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:16  توسط دختر ويولنيست   | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 11:26  توسط دختر ويولنيست   | 

گر رود ديده و عقل و خرد و جان ، تو مرو

كه مرا ديدن تو خوشتر از ايشان تو مرو

هست طومار دل ما به درازي ابد

برنوشته ز سرش تا سوي پايان تو مرو

 

                                                                                                               

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 22:31  توسط دختر ويولنيست   | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:21  توسط دختر ويولنيست   | 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است!خوب.

خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.

چه شب خوبی است امشب!

همه ی دنیا به خواب رفته است و من

تنها بیدار مانده ام

نمی دانم چه کاری دارم ...؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 23:45  توسط دختر ويولنيست   | 

آشفته زمانیست

یا رب کمکم کن

افت زندگانیست

یا رب کمکم کن...!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:33  توسط دختر ويولنيست   | 

محبت را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفترش سیاه کشید تا

 بابای کارگرش تو آفتاب نسوزد....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:1  توسط دختر ويولنيست   | 

 

شکست پیمان و نقص عهد از شریعت و آیین مردانگی دور است ...

"بزرگمهر"

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 12:13  توسط دختر ويولنيست   | 

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم

 تا دوست را به ياري نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند

طعم توفيق را مي چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم


دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:1  توسط دختر ويولنيست   | 

سهراب گفتی : « چشم ها را باید شست »

شستم ولی ...

گفتی : « جور دیگر باید دید »

دیدم ولی ...

گفتی : « زیر باران باید رفت »

رفتم ولی ...

او نه چشم های شسته ، نه نگاه دیگرم ، هیچ کدام را ندید ...

فقط خنده ای کرد و گفت : دیوانه ی باران ندیده ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:4  توسط دختر ويولنيست   | 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است.

مثل تنها مردن است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:27  توسط دختر ويولنيست   | 

 

    م                                               ع                                ل                                  م

الف ...

ب ...

پ ...

...

ی!

اگر معلم نبود ، شاید هیچ گاه حتی این حروف ساده را هم یا نمی گرفتیم ...

به تمامی معلمانی که تا به حال به من درس عشق و دوستی دادند ، روز معلم را تبریک میگم...

روز معلم مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:13  توسط دختر ويولنيست   | 

سخاوت

آن نیست که

آنچه را که من بیش از تو به آن نیاز دارم به من ببخشی

بلکه آنست که

 به من ببخشی آنچه را که بیش از من به آن نیاز داری...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:5  توسط دختر ويولنيست   | 

دیوانه

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خکسترش را باد می برد
 وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
 در این عالم سرانجامی نداریم
 چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن خکسترم کن
مسم در بوته هستیی زرم کن 

  "فریدون مشیری"
 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:55  توسط دختر ويولنيست   | 

 فراموش کردن خاطرات گذشته خیلی سخته ... مخصوصا اگه خاطرات کودکیت باشه ... اگه خاطراتی باشه که تو رو یاد کسی بندازه که الان پیشت نیست ... نمیدونم چرا دیروز از وقتی که به تقویم نگاه کردم و دیدم ۱-۲-۱۳۸۷ شده ناگهانی یادم به پدربزرگم افتاد ... شاید به این خاطر که چند روز دیگه ۵ سال از فوت پدربزرگم می گذره ... هیچ وقت چهره مهربونش را فراموش نمی کنم ... هیچ وقت ...

روحش شاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:15  توسط دختر ويولنيست   | 

قلب من

شلوغ ترین

شهر دنیاست ...

چون همه را

دوست دارم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:59  توسط دختر ويولنيست   | 

به یاد پدربزرگ عزیزم ...

و اما یک بار دیگر ۷ اردیبهشت در حال فرارسیدن است ...

آری این بار که می آید ۵ سال می گذرد ...

۵ سال از دوری او می گذرد ...

۵ سال است که روی مهربان پدربزرگم را ندیده ام ...

به همین سرعت ۵ سال گذشت ...

اصلا باور ندارم ...

امیدوارم که روزی دوباره او را ببینم ...

حتی فقط یک بار ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:51  توسط دختر ويولنيست   | 

بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را بر عرياني خويش بگشايد 

 هر چند آنچه معني جز رنج و پريشاني نباشد

 اما كوري را هرگز بخاطر آرامش تحمل مكن

 و گناه ! اما اگر گناه نباشد طاعت را چگونه مي تواني بدست آوري

 چه انسان تنها فرشته اي است كه دستش به خون آغشته است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:51  توسط دختر ويولنيست   | 

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

 

گاهی تمام حادثه از دست می رود

 

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

 

در راه هوشیاری خود مست می رود

 

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

 

وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود

 

اول اگرچه با سخن از عشق آمده است

 

آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود

 

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

 

وقتی میان طایفه ای پست میرود

 

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

 

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:45  توسط دختر ويولنيست   | 

دنیا را بد ساخته اند
 
 کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد
 
 کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
 
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
 
 به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند
 
 و این رنج است. زندگی یعنی این ...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 21:50  توسط دختر ويولنيست   |